Archive for the 'Scientific' Category

چگونه يك پاردايم شكل مي‌گيرد؟


شهریور ۱۴م, ۱۳۸۶

گروهي از دانشمندان ۵ ميمون را در قفسي قرار دادند. در وسط قفس يك نردبان و بالاي نردبان موز گذاشتند. هر زماني كه ميموني بالاي نردبان مي‌رفت دانشمندان بر روي ساير ميمون‌ها آب سرد مي‌پاشيدند.
 
پس از مدتي، هر وقت كه ميموني بالاي نردبان مي‌رفت سايرين او را كتك مي‌زدند. پس از مدتي ديگر هيچ ميموني علي‌رغم وسوسه‌اي كه داشت جرات بالا رفتن از نردبان را به خود نمي‌داد.
 
دانشمندان تصميم گرفتند كه يكي از ميمون‌ها را جايگزين كنند. اولين كاري كه اين ميمون جديد انجام داد اين بود كه بالاي نردبان برود كه بلافاصله توسط سايرين مورد ضرب و شتم قرار گرفت. پس از چندبار كتك خوردن ميمون جديد با اين كه نمي‌دانست چرا اما ياد گرفت كه بالاي نردبان نرود.
 
ميمون دومي جايگزين گرديد و همان اتفاق تكرار شد. سومين ميمون هم جايگزين شد و دوباره همان اتفاق (كتك خوردن) تكرار گرديد. به همين ترتيب چهارمين و پنجمين ميمون نيز عوض شدند.
 
آن چيزي كه باقي مانده بود گروهي متشكل از ۵ ميمون بوده كه با اين كه هيچ‌گاه آب سردي بر روي آن‌ها پاشيده نشده بود، ميموني را كه بالاي نردبان مي‌رفت را كتك مي‌زدند.
 
اگر امكان داشت كه از ميمون‌ها بپرسند كه چرا ميموني كه بالاي نردبان مي‌رود را كتك مي‌زنند شرط خواهيم بست كه جواب آن‌ها اين خواهد بود: من نمي‌دانم، اين اتفاقي‌ست كه اطرافمان مي‌افتد
 
اين جواب به نظر شما آشنا نمي‌آيد؟
 
فرصت ارسال اين را براي اطرافيانتان از دست ندهيد چون ممكن است از خودشان بپرسند كه چرا ما هميشه به كاري كه انجام مي‌دهيم ادامه داده علي‌رغم اين كه راه ديگري نيز وجود دارد.
 
تنها براي دو چيز نمي‌توان حدي تصور نمود؛
جهان و حماقت بشر. البته در خصوص مورد اول زياد مطمئن نيستم. (آلبرت اينشتين)
date
 

جلوه های دانش


اردیبهشت ۲۵م, ۱۳۸۶

۰۵۱۵۰۷-۲۳۳۶-۱.jpg

حرکت سلول سرطانی

يک سلول سرطانی درحال خزيدن به منفذی روی يک فيلتر کاغذی می باشد. این عکس، برنده بهترین عکس علمی سال ۲۰۰۵ در گروه پزشکی و حیات بوده است.

Cancer Cell Movement: It was awarded the first prize for scientific Photo in ۲۰۰۵ in the medicine and life category. Medical researcher Anne Weston took this photograph of a cancer cell with an electron microscope. She captured the image as the cell crept into a pore on a laboratory filter to illustrate how cancer cells move.

۰۵۱۵۰۷-۲۳۳۶-۲.jpg

برش عرضی از درون یک سلول سرطانی پوست به نام اسکواموس سل کارسینوما. هسته سلول به رنگ قرمز قابل مشاهده است.

Inside the heart of a cancer cell. This cell originates from a squamous cell carcinoma, a type of skin cancer. The cell has been frozen and split open to reveal its nucleus (central red area). The nucleus of the cell holds the DNA, where mutations build up, resulting in the uncontrolled growth of the cancer.

date
 

تاحالا فکر کردی چقدر دوری باعث نزدیکی میشه!؟


آبان ۱۴م, ۱۳۸۵

راستش اولش نمی دونستم چرا اولش این وبلاگ را درست کردم. چون خیلی اهل این کارا هم نبودم! و نه بخاطر اینکه درد غربت من رو گرفته یا از این حرفا چون تا زمانی که ایران بودم به ندرت به جز چندنفر از بر و بچه های مدرسه از کسی دیگر خبری نداشتم شاید بخاطر اینه که اینجا قدر خودمون را بیشتر می فهمم. تک تک بر و بچه ها و دوستان بدون اغراق اگر اینجا می بودن جز آدمهای موفق اینجا می شدن. این همون چیزیه که من اینجا به خوبی احساس میکنم قالب ها و پیش فرض های ساختگی ذهنی خیلی وقتها جسارت رو در رو شدن با واقعیت ها را از ما می گیره و انرژی هامون رو هدر میده

چند روز پیش به یک سخنرانی راجع به روشهای جدید تشخیص بیماریها قبل از لقاح یا در مرحله چند سلولی جنین به دانشگاه استانفورد رفتم. سخنران یکی از اساتید دانشگاه استانفورد بود. البته ناگفته نماند که مرکز درمان ناباروری استانفورد یکی از قویترین مراکز در سراسر آمریکا و جهان می باشد. بعد از سخنرانی یک وقتی از استاد مربوطه گرفتم و بعد از ظهر رفتم پیشش و یک خورده راجع به اینکه ما تو ایران در این باره چه کارهایی می کردیم باهاش صحبت کردم که به نظر خودم خیلی پیش پا افتاده بود ولی طرف آنچنان تحت تاثیر قرار گرفت که سریع از جاش بلند شد و من رو برد و تمام ۳ طبقه آزمایشگاهها و اتاق عمل هایشان را به من نشان داد و من را به تمام همکاراش معرفی کرد. و قرار شد که کارهای اداری رو انجام بده تا من بتونم بعنوان همکار پژوهشی باهاش کارکنم در ضمن قرار شد تو ژورنال کلابی که چند روز بعدش به اتفاق بقیه استادها و از آن مهمتر به همراه نهار برگزار میشه برم. اون ژورنال کلاب رو هم رفتم و بحث های علمی خوبی هم شد و جای شما خالی یک پیتزایی هم زدیم تو رگ هرچند پیتزاهای ایران خوشمزه ترند

بعد از جلسه دوبار حال بدی به من دست که توی این مدتی که اینجا هستم مدام به من دست میده و باعث شد من یک ساعتی توی استانفورد قدم بزنم و دلم برای تمام دوستان و جوانهای ایرانی خودم بسوزه و بهشون فکر کنم و در وصف حال خودمون به قول خواجه حافظ شیرازی می خوندم

سالها دل طلب جام جم از ما مي‌كرد

آنچه خود داشت زبيگانه تمنا مي‌كرد

گوهري كز صدف كون و مكان بيرون بود

طلب از گمشدگان لب دريا مي‌كرد

تمام آن نشستهای علمی خودمون توی ایران یا حتی مراکز تحقیقاتی خودمون توی ایران اگر نگم چیزی بیشتر حداقل کمتر از اینجا نداره. ولی نمی دانم چرا اون اعتماد به نفس را نداریم و مرغ همسایه غازه؟

چرا اینقدر کم برای خودمون و بقیه احترام قایلیم. همینه که یک کار گروهی درست درمان ازمیانمان در نمیاد؟

خلاصه

زیر باران باید رفت

فکر را، خاطره را، زیر باران باید دید

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید دید

عشق را زیر باران باید جست

زیر باران باید نیلوفر کاشت


 

والسلام

date