چگونه يك پاردايم شكل ميگيرد؟
شهریور ۱۴م, ۱۳۸۶

شهریور ۱۴م, ۱۳۸۶

اردیبهشت ۲۵م, ۱۳۸۶
حرکت سلول سرطانی
يک سلول سرطانی درحال خزيدن به منفذی روی يک فيلتر کاغذی می باشد. این عکس، برنده بهترین عکس علمی سال ۲۰۰۵ در گروه پزشکی و حیات بوده است.
Cancer Cell Movement: It was awarded the first prize for scientific Photo in ۲۰۰۵ in the medicine and life category. Medical researcher Anne Weston took this photograph of a cancer cell with an electron microscope. She captured the image as the cell crept into a pore on a laboratory filter to illustrate how cancer cells move.
برش عرضی از درون یک سلول سرطانی پوست به نام اسکواموس سل کارسینوما. هسته سلول به رنگ قرمز قابل مشاهده است.
Inside the heart of a cancer cell. This cell originates from a squamous cell carcinoma, a type of skin cancer. The cell has been frozen and split open to reveal its nucleus (central red area). The nucleus of the cell holds the DNA, where mutations build up, resulting in the uncontrolled growth of the cancer.

آبان ۱۴م, ۱۳۸۵
راستش اولش نمی دونستم چرا اولش این وبلاگ را درست کردم. چون خیلی اهل این کارا هم نبودم! و نه بخاطر اینکه درد غربت من رو گرفته یا از این حرفا چون تا زمانی که ایران بودم به ندرت به جز چندنفر از بر و بچه های مدرسه از کسی دیگر خبری نداشتم شاید بخاطر اینه که اینجا قدر خودمون را بیشتر می فهمم. تک تک بر و بچه ها و دوستان بدون اغراق اگر اینجا می بودن جز آدمهای موفق اینجا می شدن. این همون چیزیه که من اینجا به خوبی احساس میکنم قالب ها و پیش فرض های ساختگی ذهنی خیلی وقتها جسارت رو در رو شدن با واقعیت ها را از ما می گیره و انرژی هامون رو هدر میده
چند روز پیش به یک سخنرانی راجع به روشهای جدید تشخیص بیماریها قبل از لقاح یا در مرحله چند سلولی جنین به دانشگاه استانفورد رفتم. سخنران یکی از اساتید دانشگاه استانفورد بود. البته ناگفته نماند که مرکز درمان ناباروری استانفورد یکی از قویترین مراکز در سراسر آمریکا و جهان می باشد. بعد از سخنرانی یک وقتی از استاد مربوطه گرفتم و بعد از ظهر رفتم پیشش و یک خورده راجع به اینکه ما تو ایران در این باره چه کارهایی می کردیم باهاش صحبت کردم که به نظر خودم خیلی پیش پا افتاده بود ولی طرف آنچنان تحت تاثیر قرار گرفت که سریع از جاش بلند شد و من رو برد و تمام ۳ طبقه آزمایشگاهها و اتاق عمل هایشان را به من نشان داد و من را به تمام همکاراش معرفی کرد. و قرار شد که کارهای اداری رو انجام بده تا من بتونم بعنوان همکار پژوهشی باهاش کارکنم در ضمن قرار شد تو ژورنال کلابی که چند روز بعدش به اتفاق بقیه استادها و از آن مهمتر به همراه نهار برگزار میشه برم. اون ژورنال کلاب رو هم رفتم و بحث های علمی خوبی هم شد و جای شما خالی یک پیتزایی هم زدیم تو رگ هرچند پیتزاهای ایران خوشمزه ترند
بعد از جلسه دوبار حال بدی به من دست که توی این مدتی که اینجا هستم مدام به من دست میده و باعث شد من یک ساعتی توی استانفورد قدم بزنم و دلم برای تمام دوستان و جوانهای ایرانی خودم بسوزه و بهشون فکر کنم و در وصف حال خودمون به قول خواجه حافظ شیرازی می خوندم
سالها دل طلب جام جم از ما ميكرد
آنچه خود داشت زبيگانه تمنا ميكرد
گوهري كز صدف كون و مكان بيرون بود
طلب از گمشدگان لب دريا ميكرد
تمام آن نشستهای علمی خودمون توی ایران یا حتی مراکز تحقیقاتی خودمون توی ایران اگر نگم چیزی بیشتر حداقل کمتر از اینجا نداره. ولی نمی دانم چرا اون اعتماد به نفس را نداریم و مرغ همسایه غازه؟
چرا اینقدر کم برای خودمون و بقیه احترام قایلیم. همینه که یک کار گروهی درست درمان ازمیانمان در نمیاد؟
خلاصه
زیر باران باید رفت
فکر را، خاطره را، زیر باران باید دید
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید دید
عشق را زیر باران باید جست
زیر باران باید نیلوفر کاشت
والسلام
