چگونه يك پاردايم شكل ميگيرد؟
شهریور ۱۴م, ۱۳۸۶

شهریور ۱۴م, ۱۳۸۶

اردیبهشت ۲۵م, ۱۳۸۶
حرکت سلول سرطانی
يک سلول سرطانی درحال خزيدن به منفذی روی يک فيلتر کاغذی می باشد. این عکس، برنده بهترین عکس علمی سال ۲۰۰۵ در گروه پزشکی و حیات بوده است.
Cancer Cell Movement: It was awarded the first prize for scientific Photo in ۲۰۰۵ in the medicine and life category. Medical researcher Anne Weston took this photograph of a cancer cell with an electron microscope. She captured the image as the cell crept into a pore on a laboratory filter to illustrate how cancer cells move.
برش عرضی از درون یک سلول سرطانی پوست به نام اسکواموس سل کارسینوما. هسته سلول به رنگ قرمز قابل مشاهده است.
Inside the heart of a cancer cell. This cell originates from a squamous cell carcinoma, a type of skin cancer. The cell has been frozen and split open to reveal its nucleus (central red area). The nucleus of the cell holds the DNA, where mutations build up, resulting in the uncontrolled growth of the cancer.

اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۶
در روایات از امام علي (ع) آمده است ” جبرئیل بر آدم نازل شد و گفت ای آدم ، من مامور شده ام که ترا در انتخاب یکی از سه چیز مخیر سازم. پس یکی را برگزین و دو تا را واگذار. آدم گفت چیست آن سه چیز، گفت: عقل ، حیاء و دین.
آدم گفت عقل را برگزیدم. جبرئیل به حیا و دین گفت شما باز گردید و او را واگذارید. آن دو گفتند ای جبرئیل ما ماموریم هر کجا عقل باشد با او باشیم. گفت خود دانید و بالا رفت“.
در یک دعای عامیانه می خوانیم خدایا آن را که عقل دادی چه ندادی و آن راكه عقل ندادی چه دادي؟

اردیبهشت ۹م, ۱۳۸۶
این صدا مربوط به پنجمین شاه دوره قاجار ـ مظفرالدین شاه قاجار است. این صدا با حضور اتابک اعظم و وزیر امور خارجه گفته شده است.
برای درک بهترسخنان شاه قاجار و يا اينكه شايد براى بعضى از دوستان واضح نباشد، متن آن بصورت مکتوب در زیر درج شده است .
جناب…. و اتابک اعظم از خدمات صادق ولایق شما…. که تا به حال چهل سال است که خدمت می کنید ، از همه خدمات شما راضی هستیم بخصوص از خدمات این سه ، چهار ساله ای که در وزارت خودتان کار می کنید وانشالله عوض اینها را ، همه را به شما مرحمت خواهیم فرمود و شما هم ابدا ذره ای در خدمات خودتون انشالله قصور نخواهید کرد و مرحمت ما را به اعلای درجه نسبت به خودتان بدانید.
انشالله الرحمن بعد از چهار صد سال که خدمت می کنید امیدوار هستم که همیشه خوب باشید واین خدماتی که به من میکنید ،واسه مملکت ایران می کنید البته خداوند او را ……..بی …… بی عوض نخواهد گذاشت.
انشالله عوض او را هم خدا وهم سایه خدا که خودمان باشیم (!!!) به شما خواهم داد واز خدمات همه وزرا هم راضی هستيم و شما خدمات همه را حقیقتا خوب عرض می کنید وهمه را به موقع عرض می کنید.
پس نوشت: اتابک اعظم (میرزا علی اصغرخان امین السلطان)، فرزند دوم آقا ابراهیم امینالسلطان، صدراعظم سه پادشاه قاجار، ناصرالدینشاه، مظفرالدینشاه و محمدعلیشاه بود. به ترتیب به القاب صاحبجمع، امینالسلطان، و اتابک اعظم ملقب بود. وی در ۲۱ رجب ۱۳۲۵ هجری قمری در جریان جنبش مشروطه ایران به دست عباسآقا تبریزی کشته شد.

اردیبهشت ۲م, ۱۳۸۶
A true stage dynamo, Lara always leaves the viewer breathless with her gutso delivery and matching gestures. Nobody moves like her !! Here she uses her talent as a dramatic actress to make the Italian classic “Caruso” come to life, and she does so in a way that rips the viewer’s hearts in a million pieces but makes you thank the heavens you’re alive to witness such beauty and authentic talent.
BIO: Italian-Belgian pop singer Lara Fabian was born to be a superstar diva. She was classically trained as a child, and at ۱۸ she flew to Quebec to begin her career as a solo artist.
Live performance at World Music Awards
Another nice performance
Je t’aime Lyrics
D’accord, il existait d’autres façons de se quitter
Quelques éclats de verres auraient peut être pu nous aider
Dans ce silence amer, j’ai décidé de pardonner
Les erreurs qu’on peut faire à trop s’aimer
D’accord la petite fille en moi souvent te réclamait
Presque comme une mère, tu me bordais, me protégeais
Je t’ai volé ce sang qu’on n’aurait pas dû partager
A bout de mots, de rêves je vais crier
Je t’aime, je t’aime
Comme un fou comme un soldat
Comme une star de cinéma
Je t’aime, je t’aime
Comme un loup comme un roi
Comme un homme que je ne suis pas
Tu vois, je t’aime comme ça
D’accord je t’ai confié tous mes sourires, tous mes secrets
Même ceux, dont seul un frère est le gardien inavoué
Dans cette maison de pierre,
Satan nous regardait danser
J’ai tant voulu la guerre de corps qui se faisaient la paix
Je t’aime, je t’aime
Comme un fou comme un soldat
Comme une star de cinéma
Je t’aime, je t’aime
Comme un loup comme un roi
Comme un homme que je ne suis pas
Tu vois, je t’aime comme ça
Je t’aime, je t’aime
Comme un fou comme un soldat
Comme une star de cinema
Je t’aime, je t’aime, je t’aime, je t’aime, je t’aime, je t’aime
Comme un loup comme un roi
Comme un homme que je ne suis pas
Tu vois, je t’aime comme ça
TRANSLATION:
agreed, there existed other ways of parting
if we looked at the bright side it might be able to help us
In this bitter silence, i decided to forgive you
it is the faults that we might do when we love someone so much
agreed the small girl in me often claimed you
you were almost like a mother, you edged me, u protected me
I’m gonna sing you this song that we won’t leave each other
in the middle of words and dreams I’m gonna shout:
I love you, I love you
like a crazy person like a soldier
like a star of cinema
I love you, I love you
as a wolf, as a king
as a person that I’m not
you see, i love you like that
Agreed, I trusted you in all my sadness and secrets.
even those, alone whose brother is the unconfused security guard
In this stony house,
Satan watched us dance
I wanted so much the war of bodies which made peace
I love you, I love you
like a crazy person like a soldier
like a star of cinema
I love you, I love you
as a wolf, as a king
as a person that I’m not
you see, I love you like that

اسفند ۲۵م, ۱۳۸۵
|
|
|
به قول سعدی شیرازی برآمد باد صبح و بوی نوروز به کام دوستان و بخت پیروز مبارک بادت این سال و همه سال همایون بادت این روز و همه روز |

اسفند ۲۴م, ۱۳۸۵
|
ما ایرونی ها تا وقتی که بر خلاف آباء و اجدادمون صرفا مصرف کننده فرهنگیم، نه تولید کننده، چاره ای نداریم جز این که سر فیلم سیصد توسری خور باشیم و واسه درخواست لوگوی نوروزی گوگل یا نوبل ادبیات، دریوزه. یکی از محصولات فرهنگی اجدادمون شطرنجه و همه اولین درس شو از بریم: بهترین دفاع، حمله است. واسه حمله (افزایش سهم ایران در فرهنگ معاصر جهان) نمی تونیم روی ایرونی های داخل حساب کنیم، چون چارچنگولی مشغول دفاع از چیزهای واجب ترند: آزادی بیان، حقوق زنان و سد سیوند. پس می مونیم ما دو سه میلیون ایرونی “اون ور آب”. اگه از این جمع “وطن دوست و فرهنگ پرور”، صد هزار نفر روزی بیست و هفت سنت، آره فقط بیست و هفت سنت، بریزن توی قلک، آخر سال یه صندوق ده میلیون دلاری خواهیم داشت. با این پول می تونیم یه کارهای موثری بکنیم: هزینه تحصیل ایرونی های بااستعداد رو بدیم، به هنرمندهای توانا سفارش کار بدیم، واسه شون نمایشگاه بذاریم، آثار تاریخی مونو از زیر چکش حراج نجات بدیم و… فقط لازمه چهار پنج تا آدم فرهنگ دوست و معتمد مدیر صندوق بشن که می تونه کاملا انتفاعی و سودده باشه. ما ایرونی های مقیم خارج اکثرا دو دسته ایم: یا خلاقیت داریم یا پول. دسته دوم می تونن با پولشون زیر پروبال آدمهای خلاق کشورمونو بگیرن. وگرنه فقط دو راه داریم: یا عربده بکشیم و شیطنت اینترنتی بکنیم تا مردم دنیا از روی ترس و به پاس “امپراتوری فراموش شده” بهمون احترام بذارن، یا مثل دوستانمون از موزه لوور اعتبار فرهنگی ملل دیگه رو بخریم برگرفته از: حاجی کنزينگتون |

اسفند ۵م, ۱۳۸۵
Rageh Inside Iran
Rageh Omaar embarks on a unique journey inside what he describes as one of the most misunderstood countries in the world, looking at the country through the eyes of people rarely
heard - ordinary Iranians. It took a year of wrangling to get permission to film inside Iran but the result is an amazing portrayal of an energetic and vibrant country that is completely different to the usual images seen in the media.
A country of contrasts
Rageh soon discovers that Tehran is a complex place and uncovers a city of extremes of wealth and poverty, where some people survive on less than a dollar a day and others shop till they drop in glitzy shopping malls. Iran is a country that bans women from riding motorcycles but where ۶۰ per cent of the student population is female. It is also a youthful place, with two thirds of Iran’s ۷۰ million population under the age of ۳۰.
Local stories
Rageh meets with local people to hear their personal stories and feelings about the current state of affairs in Iran. There are stories of taxi drivers, wrestlers, business women, people working with drug addicts and the country’s leading pop star and his manager - the ‘Simon Cowell’ of Iran. Rageh Inside Iran transcends images of angry demonstrations and burning flags to reveal a country that isn’t without its problems but which is also fascinating, dynamic and hospitable.

دی ۲۵م, ۱۳۸۵
سـکولارسیم خروج دین از متن زندگی و واقعیت زندگی است یا ورود واقعیت زندگی دردین؟
آیا دموکراسی قضاوت مردم است؟

آبان ۱۵م, ۱۳۸۵
داستانی که در زیر نقل میشود، مربوط به دانشجویان ایرانی است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» برای تحصیل به آلمان رفته بودند و آقای «دکتر جلال گنجی» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجی نیشابوری» برای نگارنده نقل کرد
«ما هشت دانشجوی ایرانی بودیم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصیل میکردیم. روزی رئیس دانشگاه به ما اعلام نمود که همۀ دانشجویان خارجی باید از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملی کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوریم که عدۀمان کم است. گفت: اهمیت ندارد. از برخی کشورها فقط یک دانشجو در اینجا تحصیل میکند و همان یک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملی خود را خواهد خواند.
چارهای نداشتیم. همۀ ایرانیها دور هم جمع شدیم و گفتیم ما که سرود ملی نداریم، و اگر هم داریم، ما بهیاد نداریم. پس چه باید کرد؟ وقت هم نیست که از نیشابور و از پدرمان بپرسیم. به راستی عزا گرفته بودیم که مشکل را چگونه حل کنیم. یکی از دوستان گفت: اینها که فارسی نمیدانند. چطور است شعر و آهنگی را سر هم بکنیم و بخوانیم و بگوئیم همین سرود ملی ما است. کسی نیست که سرود ملی ما را بداند و اعتراض کند.
اشعار مختلفی که از سعدی و حافظ میدانستیم، با هم تبادل کردیم. اما این شعرها آهنگین نبود و نمیشد بهصورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجی] گفتم: بچهها، عمو سبزیفروش را همه بلدید؟. گفتند: آری. گفتم: هم آهنگین است، و هم ساده و کوتاه. بچهها گفتند: آخر عمو سبزیفروش که سرود نمیشود. گفتم: بچهها گوش کنید! و خودم با صدای بلند و خیلی جدی شروع به خواندن کردم: «عمو سبزیفروش . . . بله. سبزی کمفروش . . . بله. سبزی خوب داری؟ . . . بله.» فریاد شادی از بچهها برخاست و شروع به تمرین نمودیم. بیشتر تکیۀ شعر روی کلمۀ «بله» بود که همه با صدای بم و زیر میخواندیم. همۀ شعر را نمیدانستیم. با توافق همدیگر، «سرود ملی» به اینصورت تدوین شد:
عمو سبزیفروش! . . . بله.
سبزی کمفروش! . . . . بله.
سبزی خوب داری؟ . . بله.
خیلی خوب داری؟ . . . بله.
عمو سبزیفروش! . . . بله.
سیب کالک داری؟ . . . بله.
زالزالک داری؟ . . . . . بله.
سبزیت باریکه؟ . . . . . بله.
شبهات تاریکه؟ . . . . . بله.
عمو سبزیفروش! . . . بله.
این را چند بار تمرین کردیم. روز رژه، با یونیفورم یکشکل و یکرنگ از مقابل امپراطور آلمان، «عمو سبزیفروش» خوانان رژه رفتیم. پشت سر ما دانشجویان ایرلندی در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هیجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، بهطوری که صدای «بله» در استادیوم طنینانداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان بهخیر گذشت.» فصلنامۀ «ره آورد» شمارۀ ۳۵، صفحۀ ۲۸۶-۲۸۷)
